خرید بک لینک

شبِ یلدایِ 97بود...طبق معمول داشتیم پیام میدادیم که گفت خبراییِ....
اولش شوکه شدم،و تا مدت هاا گفتم واقعاا....
دیگه کم کم کمرنگ شد...
دو هفته بعدش واقعاا خبری شد و... کلا محو شد....
تا چهار ماه بعدشم به دلیل تولد ایلیا نرفتم شمال...
عید دیدمش که جزو متاهلینِ...

پ.ن:دور که باشی دیگه همه چیز رو یهویی تجربه میکنی...فرصتی برای باور کردن نداری!

برچسب: نویسنده: ستایش نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:57

اینگار جزئی از وجودمه،یه خصلت جدایی ناپذیر!!!!

همه خوابن و من همچنان بیدار...

شبام که بلنده،تازه پدر و پسر که میخوابن فکرم میره رو شامِ دوم...!

.

.

.

پ.ن: اووووم.....امان از فکر و خیال...هیییس....

برچسب: نویسنده: ستایش نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:57

صفحه بندی